تبليغاتX
شب


شب

تو را گم کرده ام امروز....

و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و غمگین اند

و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند

نمی دانی چه غمگین اند

چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو

نمیدانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط سارا و هیوا | |

اخش تموم شد امتحانم

دلم تنگ شد واسه نوشتن واسه با هم بودن

باز امدم

 

قحط زیبایی هاست وزنه از یاد نمی برد مرا

روی یک تکه کاغذ دیدم که نوشت من به اندازه ی زیبایی هایی که در این عالم هست

دوستت میدارم

راست میگفت

ولی

قحط زیبایی هاست...

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط سارا و هیوا | |

بال من مال تو

فرصت پرواز من پیشکش خنده ی زیبای تو

می پری شاد شاد

میشوی غرق نفسهای باد

میرود از خاطرت یاد منو قصه ی بی بالی ام

من ولی...

یاد تو می افتم و خوش بالی ات

غصه فراموش دلم میشود وقت تماشای سبک بالیت

...........

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط سارا و هیوا | |

كاش مي ديدم چيست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است!

اه وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

اه وقتي كه تو چشمانت

ان جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

روح گلرنگ شراب

درتنم ميگردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم ميكند اي غنچه رنگين!پرپر!

من در ان لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

 در پنجه باد

رقص شيطاني خواهش را

در اتش سبز!

نور پنهاني بخشش را در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

 

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط سارا و هیوا | |

 

آمد و در کربلا حج را نمایش داد و رفت..

 

آن نمایش همچنان بر پرده اکران می شود...

یا شهید

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 3:59 قبل از ظهر توسط سارا و هیوا | |

 

 

سکوت وسکوت این سهم نبودن توست...

Click to view full size image

شبتون قشنگ

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط سارا و هیوا |

اخرين شب گرم رفتن ديدمش

لحظه هاي واپسين ديدار بود

اوبه رفتن بود ومن در اضطراب

ديده ام گريان دلم بيمار بود

 

 

گفتمش از گريه لبريزم مرو

گفت جانا ناگزيرم ناگزير

گفتم اورا لحظه اي ديگر بمان

گفت ميخواهم ولي دير است دير

 

 

در نگاهش خيره ماندم بي اميد

سر نهادم غمزده بر دوش او

هاي هاي گريه ابودم نشست

بر رخ و بر لاله هاي گوش او

 

 

ناگهان اهي كشيد وگفت واي

زندگي زيباست  گاهي. گاه زشت

گريه را بس كن مرا اتش مزن

ناگزيرم از قبول سرنوشت

 

 

شعله زد در من چو ديدم موج اشك

بر ق زد در مستي چشمان او

اشك بي طاقت در ان هنگام ريخت

قطره قطره از سر مژگان او

 

 

از سخن مانديم و با رمز نگاه

گفت مي دانم جدايي زود بود

با نگاه اخرينش بين ما

هاي هاي گريه ي بدرود بود

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط سارا و هیوا | |

نيمه شب اواره وبي حس و حال

در سرم سوداي جاني بي زوال

پرسه اي اغاز كرديم درخيال

دل به ياد اورد ايام وصال

ازجدايي يك دو سالي مي گذشت

يك دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به ياد اورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

ان نظر بازي ان اسرار را

ان دوچشم مست اهو وار را

همچو رازي مبهم وسر بسته بود

 چون من از تكرار او هم خسته بود               

امدوهم اشيان شد با من او

همنشين و همزبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود وتوان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

اينچنين اغاز شد دلبستگي

واي از ان شب زنده داري تا سحر

واي از ان عمري كه باو شد به سر

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

امدو در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بين ما اغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گرگشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

دل زعشق روي تو ويران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست ميدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

باتو شادي مي شود غم هاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل زجادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيبائيت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

 طعم بوسه  از سرم  بردعقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز اودر اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي افاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي مارا نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

اخر اين غصه هجران بود وبس

حسرت و رنج فراوان بود وبس

يار مارااز جدايي غم نبود

در غمش مجنون عاشق كم نبود

بر سرپيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم ان عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گذشت

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

ان كبوتر عاقبت ازبند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه همخون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد وين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول ان رحمت نشد

ان طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود ودم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور خراب از غم شدم

ذره ذره اب گشتم كم شدم

اخر اتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بيرون كن زسر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

اخر اين يك بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين گسسته تارو پود

 

گرچه اب رفته باز ايد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم اشيانت هر كس است

باش با او ياد تو مارا بس است

 

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط سارا و هیوا | |

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست

لحظه ی دیدار با همه ی زیبایی

گاه پر از دلتنگی است

که مدتها دیدار امروز خاطره ی تلخ فردا باشد....

این متن پیامکی بود که بهم دادی یه چیزی هم اخرش نوشتی............

عزیزکم من بیدارم

بهت پیامک ندادم چون نمیخواستم شبتو خراب کنم

امروز از صبح تا حوالی ۵ دانشگاه بودم

الانم نه ناهار خوردم نه شام

گشنمه ها ولی حوصله خوردن ندارم

یک کمم معده ام درد میکنه

مامان از صبح رفته خونه دختردایی

اخه حالش خیلی بده

الانم نیومده

من امشب تنهام

یک کم میترسم نه از تنهایی ها

از همه جی

انگار همه چیه این خونه دهن واکرده میخواد قورتم بده

امشب همه چی بهم هجوم اورده

تنها شبی که میخوام زود تموم شه

الکی تو وب چرخ میزنم تا زمان بگذره

درونم اشفته بازاریه

دلم میخواد داد بزنم و گریه کنم یعنی اینکارو کردما ولی بی صدا مثل همیشه

دلم نمیخواد کسی ببینه  اینقدر ضعیفم

 الانم که دارم اینارو میگم واسه اینه که ماری که دور گلوم چنبر زده بود حلقشو داره تنگتر میکنه...میخواد خفم کنه

چرا اینقدر ...........

به قول دایی زندگی همینه

چه مزخرفیه

همه چی یکهویی خراب میشه

انگار..........

اصلا ولش کن

الان یه سیگار میکشم تا شاید یک کم اروم شم سرم پر افکار جور واجوره خستم کرده شاید رهام کنه بعدش میرم یه چیز مبخورم معده ام خیلی داره اذیت میکنه

 دوست دارم عزیز دلم خیلی زیاد شبت اروم اروم خوب بخوابی خوب خوب من

خدا حفظت کنه

 

نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط سارا و هیوا | |

لختی درنگ کن، دنیا

هنوز هم می خواهم دل کبوتری ام را پرواز دهم

تا شاهد اوج باشد

می خواهم ببینم آشتی تبسّم را بر لبها

و انگاره هایی که ذهنم را نیش می زنند

لختی درنگ کن، دنیا

هنوز در دلم چیزی می جوشد برای نوشتن

برای گفتن

برای یکی شدن

به کجا می بری مرا بی دعوت؟



بگذار پاهایم ، زمین را لمس کنند

بگذار نا گفته هایم را بگویم

و نانوشته هایم را بنویسم

لختی درنگ کن، دنیا

نمی بخشم ترا، اگر سنگ ببندی

بر بالهای پروازم

بر اشتیاقم به آفتاب

به گندمزار

به باران ، این همیشه ی جاری عشق

لختی درنگ کن دنیا
...........

واسه امشب کافیه

حوصله ی نوشتن ندازم

یاعلی

شبتون قشنگ

نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط سارا و هیوا | |


Design By : Night Skin